...شعری که درذیل نوشته ام مربوط به حدود۱۲سال پیش است وهنوزگویاشرایط همان زمان رادارم....
به امیدی زره دوربه نان آمده ام
کوله بارم هنراست وخوش گمان آمده ام
میوه باغ هنرهستم واماافسوس
خام بگذاشت مرافقربدان آمده ام
عاشق شیفته اش عقل ودلی باخته ام
گهرعمر به کف به پای جان آمده ام
گرچه پررویی وپول وپارتی درذهن هاست
من توکل کرده برحق حق ستان آمده ام
روستائی ام وخاکی زصداقت سرشار
شورهمت به سرودرد به جان آمده ام
نه به پول ونه به جاه ونه به دیدارمقام
بهرخدمت به نظام ازدل وجان آمده ام
باطنم مهدهنر مهرتعهد خورده
ظاهراالبته پرشبه وگمان آمده ام
ازمحیطی کوچک وباوسعت فکری بلند
چهره ای بهت زده دل نگران آمده ام
چون غریبی بی کس وآواره و سردرهوا
باتوسل به رضا(ع)شوق کنان آمده ام
شاعرم برمنبراحساس واعظ مسلکم
باادب سوی هنربه صدزبان آمده ام
درقلمرانی به آفاق معانی شهسوار
سویتان تازه نفس جامه دران آمده ام
نقش هازنده کنم به شیوه بازیگری
خنده واشک به هم سحرکنان آمده ام
ازصفای روح خط گیردصفارانیز من
مست این جامم وبس رقص کنان آمده ام
درگلویم نغمه های خفته تاکی بی صدا
حنجره رنگ به رنگ چوبلبلان آمده ام
...و...
سفره کوچک خودپهن نمودم اکنون
تاچه تقدیرشودکه من چنان آمده ام
واین رابه چندمسئول ارائه والبته بعضی لطف هم کرده وارشادنمودندولی درپشت دروازه های آهنین مافیاگونه هنرهنوزهمان انرژی واحساس و....متاسفم برای ...
ازشمامی پرسم آیا همین دردنامه برای اثبات هنر یک هنرمندکافی نیست
اززبان یک جوان بیست وچندساله!؟